نیروانای نارس

|من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست/توهم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی|

نیروانای نارس

|من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست/توهم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی|

نیروانای نارس

:)
نیروانا: عمق آرامش ذهن و پاکی مطلق ،بعدی از زندگانی خالی از زمان و مکان.




دازاین: آنجا بودن.
شاید از اینرو که دازاین کاملاً بی‌بهره از فهم پیشاپیشی و یقینی‌ِ هستی‌شناسانه‌ای است که بتواند پاسخ‌گوی این «جا»یی که از آن آمده‌ایم و بدان می‌رویم، باشد.



همایونی انگار مقاله نوشته تعریف مفاهیم میکنه .:/ اینجا هم کارکردی نداره جز بلغور روزنوشت هایی که اون بیرون بهتره گوشی خرج شنیدنش نشه از فرط استخفاف و چرندی ولی خب باس گفت محض ادامه ی حیات مثلا.






آخرین مطالب

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تمام آنچه زندگی را ممکن میسازد» ثبت شده است

طبیبانه..

جمعه, ۹ مهر ۱۳۹۵، ۱۲:۴۶ ق.ظ

دخترک پرشورم
تصدقت گردم
محبوبم

این دو  voice را بکرات گوش دادم و در حال و هوای نوشتارت پرواز کردم،البته دست در دست تو ،سینه به سینه باد ،چهره به چهره خورشید !

لذتی دردمندانه بردم آنگاهی  که از نامردی و نامرادی روزگار گفتی!
ولی چه باک که دیدگان مشتاق پدر ،هماره در نظاره  گامهای بادپای توست!

دخترکم 
 "عزم پروازت  چه خوش بالت گشود" ؟
شوق دیدارت چه سان چشمت گشود؟

نمی خواهد تو بگویی  
بگذار دعای من سخن بگوید
بگذار  دستانت را در دستی نهم که چون فلک پیمایی چست،تو را با خود ببرد.

خداوندا:
محبوبم را به تو میسپارم 
تا  راهی بی تو نپیماید
 و نگاهی  بی تو نبیند
  و کلامی  جز سروش ات نشنود
 و سر جز بر شانه ات نگذارد 
و اشک تنها برای تو هدیه آورد.

خدایا:
امانتت را به تو میسپارم تا در پس سپری کردن روزگار امانش و امیدش و محبوبش تو باشی.

آمین

چون دعامان امر کردی ای عجاب 
این دعای خویش را کن مستجاب
...

ای طبیب جمله علت های ما..♡
  • دازاین

شنیده ام که عزم سفر میکنی..مکن..

چهارشنبه, ۱ مهر ۱۳۹۴، ۰۹:۴۶ ب.ظ

لذت بخش ترین لحظه ی دنیاست همیین الانه الااان که با مامان..مامانه وصف نا پذیر بی نهایت دوسداشتنی من ..روی زمین روبروی تلویزیون دراز کشیدیم .. میگم مامان بزنید اونیکس لطفااا فیلم ببینیم میگن صدا نکن بچه ..واای مامان نزنید ایران.. میگن هییس.. آمریکایی!به گوشیت نگاه کن! دستمو آروم میگیره که کنترل رو برندارم و همونطور دستای مهربونش رو روی ساق دستم نگه میداره..و من شروع میکنم به نوشتن..اینجا.. مامان با دستاش بهم میگه بچه جون بمون خونه..چرا تهران اخه مگه دانشگاه اصفهان چه ایرادی داره..میگم مامان گلم مامان بی نهایت ماچیدنی من..یه وقت هم موندم خب..اصلا شررم کم..میگه محبووب ذهن میخونی؟.. دوست دارم مامانم.. این خانومه فوق العاده ای که کنار من با آرامش دراز کشیده و کاسه ی کوچیک آبی رنگ گوشه ی قلبش که غم هاشو توی اون میریزه شکسته.. بهترینه.. بهش افتخار میکنم که هیچوقت صدای بلندش رو نشنیدم..بی ادبانه ترین حرفش" بی معنی"ه و هیچوقت کسی رو قضاوت نمیکنه..خاله زنک نیست و سرش به کار خودشه و بی حد و مرز و توقع مهربونه..مامانه منه... کاش ازت یاد گرفته باشم..♡

  • دازاین