نیروانای نارس

|من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست/توهم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی|

نیروانای نارس

|من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست/توهم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی|

نیروانای نارس

:)
نیروانا: عمق آرامش ذهن و پاکی مطلق ،بعدی از زندگانی خالی از زمان و مکان.




دازاین: آنجا بودن.
شاید از اینرو که دازاین کاملاً بی‌بهره از فهم پیشاپیشی و یقینی‌ِ هستی‌شناسانه‌ای است که بتواند پاسخ‌گوی این «جا»یی که از آن آمده‌ایم و بدان می‌رویم، باشد.



همایونی انگار مقاله نوشته تعریف مفاهیم میکنه .:/ اینجا هم کارکردی نداره جز بلغور روزنوشت هایی که اون بیرون بهتره گوشی خرج شنیدنش نشه از فرط استخفاف و چرندی ولی خب باس گفت محض ادامه ی حیات مثلا.






آخرین مطالب

سایه

جمعه, ۲۶ شهریور ۱۳۹۵، ۰۳:۰۹ ق.ظ
نشستم بر روی زمین،به خاک سخت شده ی کویر چنگ زدم و زار زار گریه کردم...
سعی کردم چمدان سنگینی که روبرویم بود را بردارم..نتوانستم...ماه ها تلاش کردم و بعد از بارها زمین خوردم و شکستن دست و دندان های خرگوشی جلوی دهانم چمدان را بدوش کشیدم..پا برهنه در برهوت ترین کویر خدا قدم زدم و گریستم...چشم هایم توان دیدشان را از دست دادند و دندان های بد قیافه ی شکسته ام خندیدن را از یادم بردند..بی مقصد،بی هدف...با سری که صدای باد های کویر در آن چرخ میزد رفتم و رفتم...به جاده که رسیدم دیگر من آن منی که خیلی قبل تر با یکی از اهالی شهر به جاده زده بود و در کویر تنها مانده و خود را گم کرده بود نبودم...دیگر با نزدیک ترین و صمیمی ترین اهالی شهر غریبه بودم...دیگر جاده و مقصد نامعلومش برایم تماشایی نداشت،با تمام تنهایی ام و با وجود چمدان سنگینی که بر دوش میکشیدم عهد بستم که دیگر با هیچکس به جاده نزنم..دیگر چمدانم را به دست کسی نسپارم..و در شهری که آرامش و امنیت مرا تضمین میکند بمانم...تنها و پر تلاش برای تسکین حال اهالی شهر و برای بلند کردن چمدان هایشان..هنوز چشم هایم نمیبیند،هنوز خاطرات جاده ی زیبایی که از آن گذشتم در چمدانم سنگینی میکند..ولی آنقدر این طرف و آنطرف کشاندمشان که دست هایم قوی تر شده و سنگینی طاقت فرسایش را تاب می آورم...
  • دازاین

نظرات (۴)

-زان یار دلنوازم شکریست(  :))  ) با شکایت
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

+بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

-رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت


+چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی
جانا روا نباشد خون ریز را حمایت!


-از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

+ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم
یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت
پاسخ:
......شکر D:
...

مهر مبارک، خوشگل تر میشی با یه کیفو جامدادی صورتی طرح کیتی :)))
پاسخ:
:))
ممنون ولی مهر تبریک‌داره آخه...-___-
:((
اگه مهر هم نبود بازم خوشحال نبودی، انگار سالهاست خوشحال نبودنت بیشتر از خوشحال بودنت شده و این اصلآ خوب نیست. مگه قرار نبود از مهر بری کوه؟ با دوستات تا سردتر نشده برید کوه قهوه فرانسوی درست کنید، شاید خوشحال بودنت پیروز شد..
ابی این شعر قشنگ رو با صدای خوبش خونده بی مناسبت نیست میگه تو که دستت به نوشتن آشناست بنویس هر چه که ما رو به سر اومد بد قصه ها گذشت و بدتر اومد بگو از ما که به زندگی دچاریم لحظه ها رو میکشیم نمی شماریم بنویس از ما که در حال فراریم توی این پائیز بد فکر بهاریم..
پاسخ:
این آهنگ از دوست داشتنی هاست.
ممنونم:)

دست من خسته شد از بس که نوشتم پای من آبله زد بس که دویدم

تو اگر رسیده ای ما رو خبر کن ...

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی