نیروانای نارس

|من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست/توهم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی|

نیروانای نارس

|من این حروف نوشتم چنانکه غیر ندانست/توهم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی|

نیروانای نارس

:)
نیروانا: عمق آرامش ذهن و پاکی مطلق ،بعدی از زندگانی خالی از زمان و مکان.




دازاین: آنجا بودن.
شاید از اینرو که دازاین کاملاً بی‌بهره از فهم پیشاپیشی و یقینی‌ِ هستی‌شناسانه‌ای است که بتواند پاسخ‌گوی این «جا»یی که از آن آمده‌ایم و بدان می‌رویم، باشد.



همایونی انگار مقاله نوشته تعریف مفاهیم میکنه .:/ اینجا هم کارکردی نداره جز بلغور روزنوشت هایی که اون بیرون بهتره گوشی خرج شنیدنش نشه از فرط استخفاف و چرندی ولی خب باس گفت محض ادامه ی حیات مثلا.






آخرین مطالب

Passed away

پنجشنبه, ۸ شهریور ۱۳۹۷، ۰۱:۵۳ ق.ظ

I dont know the girl who used to write here...

Do you??

  • دازاین

سیاهی

يكشنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۵۶ ق.ظ

سایه ی سنگینی  که مرا دنبال میکند.

سایه ی سنگینی که خود را روی من می اندازد.

سایه ی سنگینی که راه نفس را بر من میبندد.

سایه سنگینی که روح مرا میکُشد از تن بیرون میکِشد و به گوشه ای پرتاب میکند.

سایه ی سنگینی که جای روح مرا با تیله های سیاهی پر کرده و  مرا سنگین میکند.

سایه سنگینی که میرود ....و مرا با خود که موجودی غریب و ناشناس است تنها میگذارد.

  • دازاین

دست از طلب بدارم

شنبه, ۱۹ خرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۵۵ ق.ظ

یادم افتاد فلانی میگفت شما،یعنی ما، یک خصوصیت خانوادگی دارید فک کنم از مامانجون رندوم بین نوه هاش به ارث رسیده، اونم اینه که واسه یکاری که مدنظرته کلی تلاش میکنی خودتو به آب و آتیش میزنی، وقتی که نزدیکه ابراهیم شوی و آتش برتو گلستان و نتیجه بگیری ی تک میرینی تو هرکار کردی و دست از تلاش میکشی و ماجرا رو مچاله میکنی و پرتاب اونطرف.

خب فک کنم راست میگفت.

جالبیش اینجاست که اونوقت میگم آخیش و میرم واسه ایونت بعدی.اینم ی مدلشه.میتونه گونه ای اختلال روانی شاید حتی جسمانی باشه.


  • دازاین

angry society

چهارشنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۰۲:۳۲ ق.ظ

دوازده مرد خشمگین و اتاق تنگ، بی روح و گرمش به چشم من بعنوان بیننده ای آماتور ماکتی بود از جامعه ای آنومیک و محصور در ساختار های ذهنی و عینی در هم تنیده اش، به همراه نمودی از پایگاه های اجتماعی به شکل صندلی هایی که هرکدام جایگاه افرادیست با یک جمله ی مشترک:"پسر قاتل است"، ولی با دالیلی متفاوت و برآمده از ذهنیتی که در اثر زیست در طبقه و جایگاهی خاص شکل گرفته است. "چند نفر موافق هستند پسر قاتل است؟" سوالی که آغازگر ماجراست و در پاسخ به آن شاهد صحنه ای خیره کننده و معنا دار از ترتیب و چگونگی بالا آمدن دست ها هستیم،چند دست که به یکباره و بی مهابا بالا میروند، چندین دست که منتظر بالا آمدن یا نیامدن دست های اکثریت هستند و به تبع رای آنها بلند میشوند،دو نفر که میان کشمکش تکلیفی که رای اکثریت به آنها القا میکند و اگر و اما هایی که در ذهن دارند گیر افتاده اند و با بالا آمدن آرام و با تردید دست هایشان شاهد غلبه ی قدرت رفتار جمع در رفتارشان هستیم و اما دستی که پایین میماند و چالش بر انگیز میشود. با پیش رفتن فیلم سوال ابتدایی که انتظار میرفت فیلم در پی پاسخ به آن باشد، به نقطه ی مرکزی کوچک و کمرنگی بدل میشود که حول آن دایره های متفاوت و پررنگ تری قبض و بسط میابد و ذهن را متوجه موضوعات دیگری می کند، از جمله مکانیسم عمل جمعی انسانها در مواجهه با اموری که نیازمند" تصمیم گیری"هستند و چگونگی استفاده ی آنها از پاسخ های از پیش تعیین شده و همچنین واکنش آنان بهنگام رویارویی با پاسخی متضاد با پیش فرض های ارائه شده به آنان که وضعیتی آنومیک را در ذهن متابدر میسازد. اتاق و فضای حاکم بر آن ازین جهت به چشم من فضایی آنومیک آمد که پیش فرض های موجود دیگر پاسخگوی سوالات جدید نیستند و افراد دچار نوعی سردرگمی و تزلزل همراه با آشفتگی در تصمیم گیری میشوند. در ابتدا شاهد فضایی آرام با انسان هایی دارای پیش فرض ها و چارچوب های ذهنی که سو گیری آنان را با درصد بالایی از قاطعیت شکل میدهد هستیم.دقایقی بعد، پس از رای گیری و سوال های مطرح شده توسط مرد معمار فضا کمی متشوش میگردد، و با بالا گرفتن بحث ها و حمله ی مرد معمار به فرضیه های جهت دهنده به افراد ما شاهد چند دست واکنش هستیم،که دو دسته در واکنش به این وضعیت قابل توجه هستند. یکی افرادی که فشار فضای آنومیک را حداکثر به صورت گرمای اتاق و کلافگی مقطعی که به راحتی و با تعدیل دمای اتاق فراموش میشود حس میکنند و طی یک واکنش واپس گرایانه نسبت به موضوع با هر تصمیم جمع همنوا میشوند و اساسا اهمیتی برای بحث ها و آنچه در محیط اطراف میگذرد قائل نیستند.و دوم اوج حضور آنومی که در دو صحنه یا در واقع دونفر شاهد هستیم. یکی مرد کت پوش با ذهنی مستدل که حال از شدت فشار فضایی که چارچوب های ذهنی اش را دگرگون کرده و هنجار ها و استدلال های قبلی اش را بی اعتبار ساخته برخالف لحظات دیگر فیلم حالی مضطرب و صورتی خیس از عرق دارد و دوم مرد مربی که در تمام مدت سعی داشت پیش فرض های خود مبنی بر گناهکار بودن پسران و قربانی شدن پدران را که جهت دهنده ی اصلی تصمیم او بود نگهدارد و در یک صحنه چیزی شبیه به آنچه دورکیم از درد زایمان بهنگام عبور از وضعیت آنومیک میگوید اتفاق می افتد و مرد در لحظه ای خود آگاهانه همراه با درد و ناراحتی ناگهانی از هنجارهای پیشین خود عبور کرده و پذیرای فرضیه ها جدید میشود.




  • دازاین

دیوانگی.

پنجشنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۷، ۱۱:۱۷ ب.ظ

به گمانم مراتب جنون را طی میکنم.

  • دازاین

دریافت
حجم: 6.66 مگابایت

خواستم خودم درباره این شعر بگم ولی دیدم دیگرون بهتر گفتن:



محبوبه جان این ویدئو رو هر وقت حوصله داشتی گوش بده 

خیلی خیلی خیلی این ویدئو می تونه کمک ات کنه بسیار چیز ها من از این یاد گرفتم و هنوزم هم دارم یاد می گیرم یعنی هر سری که گوش میدم چیزی بیشتری یاد می گیرم این روز ها شده وسیله تسکین درونم...مهم ترین چیزی که یاد داد این بود که چطور می توان به ممکن بودن امر ناممکن فکر کرد و اینکه چرا باید امیدوار بود...شاید هنوز به آن مرحله نرسیده باشی که اهمیت این موضوع رو خوب درک کنی...ولی نوعی زجر در عشق هم به فهم این موضوع اهمیت می دهد...بعد از 10 ها بار که به این نگاه کردم این چنین به اهمیت اش تاکید میکنم... در توان ما هست که حتمیت مغاک را تغییر دهیم.

  • دازاین

اضمحلال

جمعه, ۲۴ فروردين ۱۳۹۷، ۱۲:۱۲ ق.ظ
تا صبح سه یا چهار بار بالا آوردم،استفراغ شاید کلمه بهتری باشه و هر بار با کِیف بیشتر و آه و ناله ی خفه ای برگشتم توی تخت و پتوی نرم و بزرگم رو مثل شنل دورم گرفتم و شاهد جدل درد و آرامش بعد از استفراغ و خواب آلودگی شدید و افکار در هم برهم و استرس درس های تلنبار شده و دلتنگی و صدایی که توی سرم میگفت :میتونم کاری کنم که تب کنی تب جسمانی شدم تا در نهایت بعد از آخرین باری که محتویات شکمم رو با عصبانیت و اشکی که از هر مجرایی خارج میشد تخلیه کردم و بخواب رفتم..درست یادم نمیاد چه خوابی دیدم.
نوشته محبوبه خوشحال شدم باهات صحبت کردم برات حال خوش آرزو میکنم.حال خوش..راستش ناخوش نیستم احساس حال بد ندارم،در حالی که میتونم خیلی راحت ساعت ها گریه کنم و در لحظه بخند..باری چه تفاوتی میکنه..اصولا این چیزها اهمیتی ندارند .حال خوب یا بد..مساله کار آمدیست.نوشته بیسکوییت اون روزت خیلی به دلم نشست میدونی چرا؟میگم لابد چون خارجی بود و بالطبع خوش طعم:))میگه نه چون سلیقه ات توی خرید یک بیسکوییت منو به وجد آورد چون سلیقه ی آدما توی چیزای کوچیکی که برای دیگران اهمیتی نداره واسم مهمه.

در آخر اینکه دلم برای شما ،نوشته هاتون و اینجا نوشتن تنگ بود.
  • دازاین

س خ ت ن گ ی ر

پنجشنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۶، ۰۳:۳۳ ق.ظ

سایه ی تاریک و سنگینی که نشسته روی دلم و دستشو گرفته جلوی چشمام اسمش چیه اگر غم نیست؟غمی که همیشه دست پیش رو میگیره و یجوری خودش رو از سر انگشت های پا تا سر میرسونه که تا بخودت بیای فرو رفتی در یک باتلاق و حالا گل و لای از سرت گذشته.نه چشمی داری برای دیدن و نه دهانی برای کمک خواستن،میشی یک‌علامت تعجبِ ساکتِ متحرکِ وحشت زده!




  • دازاین

الان

چهارشنبه, ۸ شهریور ۱۳۹۶، ۰۱:۱۰ ق.ظ
یجور یِوَری و لمی نشستم صندلیِ عقب ماشین،هوا تاریکه،بیرون خلوت.یک دسته موی تاب خورده ی بلند ریخته روی صورتم. دور انگشتم میپیچمش.زل زدم به کفش هام. ی ماشین رد میشه انگار باند متحرکه  "مرددمم شهررر بگوووشیییددد"...دلت خوشه ها خوابیم‌ خواب...چرا نیومد بابا...دور و دور  تر میشه..با ریتمش به زور ی حرکتی به خودم میدم "امشب سر هر کوچه خدا هست.."هنوزم دلت خوشه...
چند دقیقه بعد یکی دیگه.چیه جریانشون.
اینوقت شب چه حالی دارن ماشین های تک سرنشینِ باندی..
مردیم از انتظار.همین.
  • دازاین

نیمه

شنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۵۱ ب.ظ
مثل قطره ی اشک شمعی که جایی میان سقوط اش به تن زندگی خشک شده و در خود ماسیده باشد..ایستاده ام،چسبیده ام،به انتظار سقوط کامل و یا آب شدن زندگی آنقدر که به من برسد و بار دیگر در او حل شوم..
.
.
.
‌‌.
.
خسته شده ام‌از تجربه ی اتفاقات پلاستیکی.
دوستی،عشق،خواندن،خندیدن،گریستن،معاشرتِ با آداب،خوبی؟ها،چه خبر؟ها...و دلتنگی های پلاستیکی..در حسرت و انتظار اتفاقات ناب،خالص و صادقانه سقوط میکنیم به دره ی هیچ...و انتظار.
  • دازاین